Sunday, June 22, 2008

غنچه



غنچه از خواب پرید          و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید
                    خار رنجیدولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت       گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک       گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت سلام…
Posted by Fatema in 06:37:45 | Permalink | No Comments »

Monday, May 26, 2008

خدا

خدا ابر را به گريه مي اندازد تا گل بخندد.
پس يادت نرود كه هر گاه باران باريد، بخندي
Posted by Fatema in 19:57:33 | Permalink | Comments (1) »

Saturday, May 24, 2008

لحظه

خاطراتت را به دست قلبم می سپارم تا با تپشش هر لحظه به یادت باشم
Posted by Fatema in 00:20:38 | Permalink | Comments (4)

Thursday, May 22, 2008

فانوس


رفته بودی و من در فراقت، فانوس به دست، بر ساحل دریای اشکهایم، خیره به دیروزها نشسته بودم.

به آن زمستان سپید که از تپه های برفی هویدا بود؛

و من خیره به حرارت نگاهی که دست های یخ بسته روزگار را به خورشید و بهار فردا امید می داد …

> فاطمه باقری

Posted by Fatema in 23:11:47 | Permalink | No Comments »